آنها با دستهای بسته مقاومت کردند،ما با دست های باز چه کرده ایم؟
او را می شناسم؟ نمی دانم. شاید گذر ایام چهره اش را همچون منظره ای در آن سوی شیشه بخارگرفته از سرمایی استخوان سوز،مبهم کرده است وشاید رنگ فراموشی بر چهره افکار ما نشسته است. زمانه عجیبی است! امروز عده ای شوق شهادت وگذشتن از جان را عقاید نخ نما وتاریخ گذشته می پندارند وافکار مادیگرایانه وژست های روشنفکرانه را آرمان. باید پرسید که چگونه شهادت عقیده ای نخ نماست در حالی که نفس کشیدن در هوای پاک وطن را مدیون نفس های گرم شهداهستیم ،چگونه ایثار تفکری تاریخ گذشته است در حالی که آزادی امروز را مدیون مردانی هستیم که با دست های بسته به مسلخ عشق رفتند. اینجا مجالی برای فراموشی نیست،چرا که هنوز تپه ماهورها فریاد «الله اکبر» شهدا را زمزمه می کنند و هنوزخاکریزها ندای «یاحسین» رزمندگان را در گوش هم پچ پچ می کنند.هنوز «هورالعظیم» به یاد عشاق ابوالفضل(ع) اشک می ریزد وهنوز «اروند» از مرور خاطرات غرق شده در اعماقش به خروش می آید. تنها کافیست به این نداها گوش دل فرا دهیم تا دریابیم آنچه در مکتبخانه های زندگی امروز آموخته ایم سرابی بیش نبوده وبی آنکه خود بدانیم عشق را فدای رزق کرده ایم. در دست های بسته جوانان گلگون کفن کربلای 4 عشقی گره خورد که تا دنیا دنیاست از هم باز نخواهد شد،حال چه کرده ایم که امروز دلهایمان به زمین گره خورده است؟ شاید تلنگری لازم است تا پیله ای پاره شود وپروانه ای آزاد شود.شاید لازم است تا پروانه شویم وبر گرد شمع شب افروزی بگردیم که از وجود مطهر شهدا نور می گیرد،باشد که از حرم وجودشان ناخالصی ها وتردید های ما بسوزد و باشد که از همجواری با ابدان مطهرشان تسلیم بودن در محضر پروردگار را بیاموزیم وشهادت را پلی برای رسیدن به معراج وعرش اعلی بدانیم. دست به دعا برداریم و بخواهیم، بارانی بی پایان از جنس شهدا بر ما ببارد تا به برکتش، وجودمان از عطر شهادت لبریزشود و روح رخوت را از وجودمان زدوده شود. به وسعت تمام دلتنگی ها وبه مظلومیت لحظه وداع و جان دادن شهدا قسم که «ایران» نه بازیچه دست مزدوران خواهد شد ونه خانه امن دشمنان.چرا که 175 دستِ بسته و175 نفسِ ِ بریده شده روح آزادی را در تاروپود این سرزمین دمیدند.